تبليغاتX
love2love
جای پا..........................................................

جایِ پا


خوابی دیدم...خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد...در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم... یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا...

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم...متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است...همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است...این واقعا برایم ناراحت کننده بود  و درباره اش از خدا سوال کردم : خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود...ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت !!! نمیفهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟!؟!

خداوند پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم... من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت...اگر در آزمون ها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم...

***************

بعد از مدتها دوباره اومدم...نمیدونم واسه چی... فقط اینو میدونم که بدون تصمیم قبلی اومدم...

نا امید نیستم ولی زیادم امیدوار نیستم... یه جورایی روزا برام تکراری شده.... یه راه و انتخاب کردم و دارم میرم جلو... ولی واقعا نمیدونم که آخر این راه به همونجایی ختم میشه که من میخوام بشه یا نه؟!

نمیدونم چرا اما یه کمی احساس تنهایی میکنم...هیچ دوستی ندارم... یعنی به کسی اعتماد ندارم و گرنه دفتر تلفنم پره از شماره های رنگ و وارنگ ِ سارا و افسانه و نگار و فرزانه و بتی و امثال اینا...

نمیدونم چرا بغض گلومو گرفته... یه جورایی سخت نفس میکشم...دلم تنگ شده ... برای کی ؟! اینو خودمم نمیدونم...شاید دلم برای خودم تنگ شده باشه.. آخه خیلی وقته با خودم خلوت نکردم...خیلی وقته که خودم نیستم ... خیلی وقته که حتی هدف هامم به خاطر خوشایند دیگران انتخاب میکنم نه رضایت قلبی خودم... خیلی گیجم ... اینو تازه الان دارم حس میکنم...

هر چی اسم بلدم آروم زیر لبم زمزمه میکنم... پس چرا آروم نمیشم؟!  ... آها ... رسیدم به اسمش...این آدمو از همه  دنیا بیشتر دوست دارم ... حتما اسمش آرومم میکنه... نه... بازم نشد...عجیبه ها!!! نمیدونم یه دفعه چرا اینقدر سردم شده اونم تو این گرما!!!...یعنی من توی این دنیا هیچ کسی و ندارم که بتونم ازش کمک بخوام؟! هیچ کسی و ندارم که ازش بخوام بغلم کنه و به حرفام گوش بده؟! یعنی اینقدر تنهام؟! خدایا ؛ چرا من تًن.....
چی گفتم؟! خدا؟! چقدر این اسم آرامش بخشه... تنم مورمور شد... آره یه کمی گرم شدم... انگار ترسمم یه کم ریخته.... چه خوب... خدا خودش همه چیزو میدونه ... نیازی نیست از اول همه چیزو مو به مو براش تعریف کنم... نمیدونم چرا حالا که یکیو واسه حرف زدن پیدا کردم حوصله حرف زدن ندارم.. فقط الان دوست دارم برم بغلش... یه کمی هم دوست دارم نازم کنه... نمیدونستم اما  تنها اسمی که زمزمه کردنش آرومم میکنه خداست...  مثل آبه رو آتیش... آره من خدا رو دارم...کم کم دارم گرم میشم... امید گرفتم...با همه و جودم دارم  متن "جای پا" رو حس میکنم... چقدر سبک شدم...  احساس میکنم در آغوش خدا هستم... امن ترین آغوش دنیا... دیگه از هیچی نمیترسم... گونه هامم حسابی گل انداخته... اینو از گرمای زیر پوست صورتم میفهمم...... یه نیروی مضاعف پیدا کردم...دیگه حال چند دقیقه قبلو ندارم...خدا تنها کسیه که میتونم با هر اسمی که دلم خواست صداش کنم...تنها کسیه که تا اسمشو بیارم حضورشو کنارم حس میکنم... تنها کسیه که بدون منت وقتشو به من میده و به حرفام گوش میده با این که خودش همه شو میدونه... تنها کسیه که حتی اگه مسخره ترین حرفا رو بزنم و اگه پوچترین عقاید و داشته باشم هرگز بهم نمیخنده و تحقیرم نمیکنه... خدا تنها کسیه که بدون این که کنار من بودن براش سود و منفعتی داشته باشه تا هر وقت من بخوام کنارم میمونه... خدا تنها کسیه که ...دیگه هیچی کم ندارم... خیلی آرومم... آروم و امیدوار...خدای خوبم از این همه آرامش ممنونم... میدونم که هرگز منو تنها نمیزاری... دوستت دارم  و بابت همه داشته ها و نداشته هام ازت تشکر میکنم...
  

  خدایا ... ای خدای مهربانم...  من در کلبه فقیرانهُ خویش چیزی دارم !!که تو در عرش کبریایی خود نداری !!من چون تویی دارم و تو چون خویش نداری ...

آنکه جانشین تمام نداشته هایم است فقط خداست... فقط خدا ...خدا... خدا... خدا... خدا...۱

و او به راستی آرامبخش دلهاست....

 

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 0:28 | لینک ثابت |