تبليغاتX
love2love
...::...در آغوش پروردگار...::...




" در آغوش پروردگار "


در آغوش پروردگار                  www.love2loveblog.blogfa.com

- " ای خدای بزرگ که در آسمانی......" 

- بله؟

- حواسمو پرت نکن ؛ دارم دعا میکنم...

- خب تو منو صدا کردی...

- من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! دارم دعا میخونم:" ای خدای بزرگ که در آسمانی..."

- خب من این جام.

- آها منظوری نداشتم.فقط داشتم دعای روزانه مو میخوندم.من همیشه با خدا راز و نیاز میکنم.حالمو خوب میکنه ؛ احساس میکنم وظیفه مو انجام دادم.

- بسیار خب... ادامه بده...

- "... نام تو مقدس باد..."  

- منظورت چیه؟

- از چی؟

- از "... نام تو مقدس باد..." . " مقدس" یعنی چی؟

- خب .... یعنی .... ام م م م ؛ .... نمیدونم.

خب این یه قسمت از دعاست . راستی معنی ش چیه؟ 

- یعنی "عزیز" ؛ " منزه" ؛ "عالی" .

- آها.....تا حالا درباره ش فکر نکرده بودم. 

" پادشاهی تو بر زمین بیاید و اراده تو بر زمین جاری شود ؛ همان گونه که بر آسمان ها جاری است..."  

- آیا واقعا میخوای که اراده من بر زمین جاری بشه؟

- بله .چرا نه؟ 

- به خاطرش چیکار میکنی؟

- کار؟  مگه باید کاری کرد؟ فکری درباره ش نکردم.اما فکر کنم خیلی خوب میشه که تو کنترل همه چیز این جا رو هم مثلِ آسمون به دست بگیری.

- اون وقت تو رو هم کنترل کنم؟

- خب.....من کلیسا میرم...

- فقط همین؟ بد اخلاقیت چی؟ تو برای رفع اون باید بیشتر کار کنی.پول خرج کردنت هم همینطور ... همه پولاتو خرج خودت میکنی. کتابهایی که میخونی چی؟ چیزای خوبی نیستن...

- چقدر از من ایراد میگیری؟!!! منم یکی مثل بقیه.

- مگه نمیخوای اراده من روی زمین جاری بشه؟

پس از تو و امثال تو که اینو میخواین باید شروع کنم.

- آها...

خب درسته اشکالاتی دارم....راستی حالا که میخوای رو عیبام کار کنی ؛یادت باشه چند تای دیگه هم دارم.

- میدونم.

- البته تا حالا خیلی در این باره فکر نکرده بودم. اما میبینم واقعا دلم میخواد از شر بعضی هاشون خلاص بشم.  

- خوبه... داریم به یه جاهایی میرسیم...

- با هم روی اونا کار میکنیم تا موفق بشیم....

- آفرین....

- ببین خدا ؛این دعا داره کمی طولانی تر از حد معمول میشه. " لطفا نان امروزم رو مرحمت کن..." باید برم...

- نان؟؟؟ تازه باید مواظب خوردنت هم باشی ؛ همین حالا هم اضافه وزن داری!!!

خدایا ! چقدر امروز از من ایراد میگیری! من دارم وظیفه دینی مو انجام میدم ؛ یکهو وارد میشی و ایراد گیریت شروع میشه...

- وقتی درست دعا بخونی ؛ همینه ؛ صدات به گوشم میرسه ؛ میام و جوری میشه که ناچار بشی خودتو تغییر بدی.تو منو صدا کردی ... من هم اومدم...

به دعا خوندنت ادامه بده... میخوام ببینم در ادامه چی میگی.

- میترسم...

- از چی؟

- آخه میدونم چی به من میگی...

- خب امتحان کن.

- " .... خدایا بدیهای ما را ببخش ؛ همانطور که ما کسانی را که به ما بد کرده اند می بخشیم. "  

- خب.....نظرت راجع به " مارگریت " چیه؟

- میدونستم پای اونو وسط میکشی.

 مگه ندیدی چه دروغ ها درباره من گفته!

چه قصه ها درباره خانواد ه م سر هم کرده.

هنوز تقاص اینا رو پس نداده. قسم میخورم تا حسابامو باهاش صاف نکنم؛ آروم نگیرم!!!

- پس این چیزایی که در دعا میگی چی میشه؟

- موضوع مارگریتو ندید بگیر...

- خوبه؛ لا اقل صداقت داری . اما این بار تلخ و سنگین رو با خود بردن و این تلخی رو دردل نگه داشتن چه لطفی داره؟

- بزار حسابمو با اون صاف کنم ؛ اون وقت حالم بهتر میشه... چه بلایی که سرش بیارم !

کاری میکنم که آرزو کنه کاش هیچ وقت همسا یه م نشده بود...

- اما میدونی با این کار حالت بهتر نمیشه؟ انتقام اصلا شیرین نیست . ببین از فکر انتفام چقدر منقلب شدی! بیا ؛خودم همه شو درست میکنم....

- میتونی؟؟؟ چه طور؟؟؟؟  

- مارگریتو ببخش. من هم تو رو میبخشم.اون وقت میبینی که چقدر قلبت آروم میشه . بزار حس نفرت و بدی با مارگریت بمونه. تو خودتو از این حس خلاص کن...

- حق با توست...  همیشه حق با توست....  خدایا ببین ؛ الان بیشتر از اون که بخوام از مارگریت انتقام بگیرم ؛ دلم میخواد با تو صاف و رو راست باشم...

اوکِی ... من اونو میبخشم. حتی بهش کمک میکنم که در زندگی راه درستو پیدا کنه...

حالا که به این قضیه فکر میکنم  ؛ دلم برای مارگریت بیچاره میسوزه  ؛ در بد وضعی گیر افتاده . باید تاوان ضایع کردن حقوق دیگران رو بپردازه.... خدایا خودت یه جوری راه درستو پیش پاش بزار...

- آفرین... عالی شد... حالا چه احساسی داری؟

- اِ م م م م م م .... خب؛ بد نیست. نه؛ راستشو بخوای خیلی بهتر شدم. گمان کنم امشب بعد از مدت ها دیگه گرفته و عصبی به رختخواب نرم.... تا یادم میاد همیشه ناراحت به رختخواب رفتم... و چون نمیتونستم درست استراحت کنم همیشه خسته و کسل بودم. گمان کنم از این به بعد درست بشه .

- دعات هنوز تموم نشده ادامه بده...

- آها

" ... خدایا ؛ ما را چنان هدایت کن که وسوسه بر ما غلبه نکند و از شر بدی ها نجاتمان بده..."

- همین کارو خواهم کرد. تو هم سعی کن خودتو در وضعیتی قرار ندی که دچار وسوسه بشی...

- منظورت چیه؟

- وقتی میدونی باید لباسها رو بشوری و خونه رو مرتب کنی ؛ تلویزیونو روشن نکن !

یا اگه میبینی نمیتونی روی دوستات تاثیر خوبی بذاری و گفتگو ها تونو به مسیر مثبتی هدایت کنی ؛ شاید بهتر باشه نسبت به ای دوستی ها تجدید نظر کنی... یه چیز دیگه ... نذار همسایه ها و دوستات برات یه بت بشن و بخوای از اونا تقلید کنی. و خواهش میکنم از من هم به عنوان راه فرار استفاده نکن!!!

- قسمت آخر رو نفهمیدم...

- وقتی در شرایط بدی قرار میگیری ؛ به دردسر میفتی  ؛ به من پناه میبری  و میگی : " خدایا اگه از این گرفتاری خلاصم کنی ؛ قول میدم دیگه فلان کارو نکنم".

از این وعده وعیدا چندتا دادی؟ یادت هست؟

- اوه ؛ بله ؛ شرمنده م . واقعا شرمنده م ای خدا.

- به یاد کدومشون افتادی؟

- آن شبی که دیوید رفته بود و منو بچه ها در خانه تنها بودیم چنات بادی میوزید که فکر میکردم الان سقف خونه از جا کنده میشه ؛ رعد و برق هم که همه رو به وحشت انداخته بود. یادمه گفتم : " خدایا اگر ما رو از این وضع خلاص کنی قول میدهم هیچ وقت دعایم را ترک نکنم..." .

- خب من کار خودمو کردم ... تو چی؟

- متاسفم...  واقعا متاسفم . تا حالا فکر میکردم فقط دعا کافیه و لازم نیست کار دیگه ای بکنم. هیچ وقت فکر نمیکردم اتفاق امشب پیش بیاد.

- خب ادامه بده و دعاتو تموم کن...

- " خدایا... پادشاهی و اقتدار و حمد و سپاس همواره شایسته توست. آمین."  

- میدونی چی رو به عنوان حمد و سپاس قبول میکنم و چی منو خشنود میکنه؟

- نه راستی چه چیزی و رو خشنود میکنه؟ دلم میخواد از این به بعد کاری کنم که تو خشنود بشی.دیدم چه بلایی سر زندگی آوردم ! و دیدم چقدر عالیه اگه بتونیم راه تو رو بریم.

- جواب سوالمو دادی.

- دادم؟

- بله.

حمد و ستایش از نظر من همینه که همه مثل تو ؛ منو دوست داشته باشن و میبینم که کم کم داره اتفاق میفته... حالا که بعضی از اشکالاتت رو شد و میخوای اونا رو برطرف کنی ؛ چه کارها که نمیتونیم با هم بکنیم...

- خدایا ببینیم چه طوری منو درست میکنی ها ! اوکِی ؟

- اوکِی.

 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 3:59 | لینک ثابت |