
جایِ پا

خوابی دیدم...خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد...در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم... یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا...
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم...متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است...همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است...این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم : خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود...ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت !!!
نمیفهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟!؟! ![]()
خداوند پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم... من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت...اگر در آزمون ها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم...
***************
بعد از مدتها دوباره اومدم...نمیدونم واسه چی... فقط اینو میدونم که بدون تصمیم قبلی اومدم...
نا امید نیستم ولی زیادم امیدوار نیستم... یه جورایی روزا برام تکراری شده.... یه راه و انتخاب کردم و دارم میرم جلو... ولی واقعا نمیدونم که آخر این راه به همونجایی ختم میشه که من میخوام بشه یا نه؟!
نمیدونم چرا اما یه کمی احساس تنهایی میکنم...هیچ دوستی ندارم... یعنی به کسی اعتماد ندارم و گرنه دفتر تلفنم پره از شماره های رنگ و وارنگ ِ سارا و افسانه و نگار و فرزانه و بتی و امثال اینا...
نمیدونم چرا بغض گلومو گرفته... یه جورایی سخت نفس میکشم...دلم تنگ شده ... برای کی ؟! اینو خودمم نمیدونم...شاید دلم برای خودم تنگ شده باشه.. آخه خیلی وقته با خودم خلوت نکردم...خیلی وقته که خودم نیستم ... خیلی وقته که حتی هدف هامم به خاطر خوشایند دیگران انتخاب میکنم نه رضایت قلبی خودم... خیلی گیجم ... اینو تازه الان دارم حس میکنم...
هر چی اسم بلدم آروم زیر لبم زمزمه میکنم... پس چرا آروم نمیشم؟! ... آها ... رسیدم به اسمش...این آدمو از همه دنیا بیشتر دوست دارم ... حتما اسمش آرومم میکنه... نه... بازم نشد...عجیبه ها!!! نمیدونم یه دفعه چرا اینقدر سردم شده اونم تو این گرما!!!...یعنی من توی این دنیا هیچ کسی و ندارم که بتونم ازش کمک بخوام؟! هیچ کسی و ندارم که ازش بخوام بغلم کنه و به حرفام گوش بده؟! یعنی اینقدر تنهام؟! خدایا ؛ چرا من تًن.....
چی گفتم؟! خدا؟! چقدر این اسم آرامش بخشه... تنم مورمور شد... آره یه کمی گرم شدم... انگار ترسمم یه کم ریخته.... چه خوب... خدا خودش همه چیزو میدونه ... نیازی نیست از اول همه چیزو مو به مو براش تعریف کنم... نمیدونم چرا حالا که یکیو واسه حرف زدن پیدا کردم حوصله حرف زدن ندارم.. فقط الان دوست دارم برم بغلش... یه کمی هم دوست دارم نازم کنه... نمیدونستم اما تنها اسمی که زمزمه کردنش آرومم میکنه خداست... مثل آبه رو آتیش... آره من خدا رو دارم...کم کم دارم گرم میشم... امید گرفتم...با همه و جودم دارم متن "جای پا" رو حس میکنم... چقدر سبک شدم... احساس میکنم در آغوش خدا هستم... امن ترین آغوش دنیا... دیگه از هیچی نمیترسم... گونه هامم حسابی گل انداخته... اینو از گرمای زیر پوست صورتم میفهمم...... یه نیروی مضاعف پیدا کردم...دیگه حال چند دقیقه قبلو ندارم...خدا تنها کسیه که میتونم با هر اسمی که دلم خواست صداش کنم...تنها کسیه که تا اسمشو بیارم حضورشو کنارم حس میکنم... تنها کسیه که بدون منت وقتشو به من میده و به حرفام گوش میده با این که خودش همه شو میدونه... تنها کسیه که حتی اگه مسخره ترین حرفا رو بزنم و اگه پوچترین عقاید و داشته باشم هرگز بهم نمیخنده و تحقیرم نمیکنه... خدا تنها کسیه که بدون این که کنار من بودن براش سود و منفعتی داشته باشه تا هر وقت من بخوام کنارم میمونه... خدا تنها کسیه که ...دیگه هیچی کم ندارم... خیلی آرومم... آروم و امیدوار...خدای خوبم از این همه آرامش ممنونم... میدونم که هرگز منو تنها نمیزاری... دوستت دارم و بابت همه داشته ها و نداشته هام ازت تشکر میکنم...
خدایا ... ای خدای مهربانم... من در کلبه فقیرانهُ خویش چیزی دارم !!که تو در عرش کبریایی خود نداری !!من چون تویی دارم و تو چون خویش نداری ...![]()
آنکه جانشین تمام نداشته هایم است فقط خداست... فقط خدا ...خدا... خدا... خدا... خدا...۱
و او به راستی آرامبخش دلهاست....![]()
گاهی اوقات آدم احساسِ تنهاییِ شدیدی میکنه... مثلِ الانِ من.............. گاهی اوقات آدم دلش میخواد سر به بیابون بزاره........... کفر بگه........ ناشکری کنه........ یا اینکه بشینه یه متن فوق العاده سوزناک و غمگین بنویسه و وانمود کنه که دردمند ترین و تنها ترین و نا امید ترین آدمِ دنیاس و البته بعد از نوشتن اون مطلب وقتی که از پشت مانیتورش بلند میشه دیگه خودشم باورش شده که چقدر بدبخت و تنهاست و در نتیجه به جای اینکه نوشتن آرومش کنه ؛داغونش میکنه........![]()
منم الان حالِ خوبی ندارم......... ولی میخوام این بار ناراحتی مو طورِ دیگه ای در قالبِ کلمات جا بدم......طوری که وقتی از پشتِ مانیتورم بلند شدم احسا س کنم خیلی سبک شدم و دیگه اون ناراحتی قبل از نوشتن در وجودم نباشه.........
قبل از هر چیز میخوام چند تا از جمله هایی رو که تو "کتابِ نقره ایِ خوشبختی" برایان تریسی خوندم و دوباره مرور کنم:
بزرگترین اشتباهی که ما در زندگی خود میکنیم این است که میپنداریم برای دیگران کار میکنیم ؛ نه برای خودمان!
وقتي هميشه از يك مسير ثابت براي رسيدن به هدفت استفاده ميكني و هيچ تغييري در مسيرت نميدهی چطور توقع داري نتيجه اي متفاوت با نتيجه قبلي به دست بياوري؟تا وقتي مسيرت را تغيير ندهي نتيجه همچنان هماني خواهد بود كه قبلا بوده...
شخصی که واقعا صادق است میداند که هیچ چیزی را مجانی یبه کسی نمیدهند. بدانید که هیچ راه آسانی برای موفق شدن وجود ندارد.
بپذیر که گاهی با افرادی روبرو میشوی که نمیتوانی با آنها کنار بیایی. این به آن معنی نیست که یکی از شما بهتر یا بدتر است ؛ بلکه موضوع این است که شا با هم متفاوت هستید....
وقت بگذارید؛ هر بهایی لازم است بپردازید و هر کاری که ضروری است انجام دهید تا در کاری که میکنید بهترین باشید...
هرهدف و برنامه ای که دارید ؛ آن را با عزم راسخ و اراده تنزل ناپذیر دنبال کنید...
میزانِ استقات و پشتکار شما در هنگامِ رویارویی با گرفتاری؛ شکست و نا امیدی ؛ در واقع ملاک واقعیِ اعتمادی است که به خودتان دارید!
چیزی که میگویید؛آرزو میکنید یا نیتِ آن را در ذهن دارید کافی نیست. آنچه مهم است کاری است که میکنید. اعمال شما دقیقا به شما نشان میدهد که واقعاکه هستید...
اشخاص قوی و موفق کسانی هستند که به نقاط قوت و توانایی های خود فکر میکنند و اشخاص ضعیف افرادی هستند که دل مشغولِ نقاط ضعف و ناکامی ها و شکستهای خود هستند...
دقیقا شخص کنید که در زندگی چه میخواهید و آن را هدف خود قرار دهید و بهایی را که برای دستیابی به آن هدف باید پرداخت تعیین کنید . و به یاد داشته باشید که هیچ چیز با ارزشی بدونِ از خود گذشتگی و ایثار به دست نمی آید...
برای موفق شدن با دل و جان کار کنید . هیچ کاری را به تاخیر نیندازید و نگذارید که چیزی شما را متوقف کند یا باعث دلسردی شما شود...در واقع هرگز در موقعیتی که شما را ناراحت میکند یا به دلایلی باعث دلسردی و تعللِ شما در ادامهء مسیرتان میشود قرار نگیرید..
فقط با شکست خوردن است که یاد میگیرید چه طور به موفقیت دست پیدا کنید...هیچ موفقیتی بدون وجود شکست امکان پذیر نیست...
آخیش.....![]()
یه کمی بهترشد... پس زیادم از مرحله پرت نیستم........و اما یه ستایشِ خیلی قشنگ:
" خدا رو شکر که برای موفق شدن و رسیدن به اهدافم گاهی اوقات نگران و پریشان میشوم... این یعنی که من هدفی در زندگی دارم...![]()
خدا را شکر که میتوانم درد دل هایم را در این وبلاگ بنویسم ... این یعنی : ۱- انگشتانم برای تایپ کردن حرف ها سالم هستند!!! ۲- من هم در خانه کامپیوتر دارم و امکان وصل شدن به دنیای اینترنت(که خیلی ها از آن بی بهره اند...) و این یعنی حداقل های زندگی برایم مهیا هستند ۲- پدر و مادری دارم که هزینه تلفن و کارت اینترنت منو میپردازند!!!!!!!! ![]()
خدا رو شکر میکنم که زود به زود غمگین میشم و احساسِ تنهایی میکنم.... چون وقتی غمگینم بیشتر یاد خدا می افتم و یشتر بهش نزدیک میشم....![]()
خدا رو شکر میکنم که گاهی اوقات بیمار میشم(مثل الان که حسابی سرما خوردم و حالم بده!!!) این یعنی به یاد میارم که اغلب اوقات سالم هستم...![]()
خدا رو شکر که انسان آفریده شدم (نه یه موجود ِ دیگه ) این یعنی خدا منو بیشتر دوس داشته؛ فرشتهء در گاهش( ابلیس) رو به خاطرِ سجده نکردن به من طرد کرده و از اونجایی که بیشتر از بقیه آفریده هاش من و توانایی هامو باور داشته من رو به عنوانِ اشرف مخلوقاتش انتخاب کرده و همه کائنات رو در مسیر راهم قرار داده تا با کمک اونها به اهداف ریز و درشتم برسم.... ![]()
و هزار تا خدا رو شکر ِ دیگه ......................................................
اصلا خدا رو شکر که الان زنده م و دارم نفس میکشم.....
"
خب .................
حالا حالم خیلی خیلی بهتر شده.... حالا احساس میکنم خوشحالم .............
جدا چقدر فرق داره بین غمگین نوشتن و امیدوارانه نوشتن؟!!!!!!!!!!!!!! اگه الان ضجه زده بودم و به جایِ نعمتایی که دارم ؛نعمتایی که هنوز ندارم و توصیف کرده بودم فکر کنم الان روانه تیمارستان بودم (شایدم بهشت زهرا)........................
راستش الان که به علت ناراحتیم فکر میکنم از مسخره بودن و بی اهمیت بودنِ این علت خنده م میگیره!!!!!!!!!
جدا ما آدما چرا انقدر مسائل و بزرگ میکنیم؟! جدا چرا؟!....
پس خدا رو شکر که الان حال خوبی دارم این یعنی که من به راحتی میتونم بر مشکلاتم غلبه کنم....
خدایا خیلی با صفایی......... دمت گرم........................![]()
و در ضمن خدا رو شکر که دوست و همدمِ خوبی مثلِ آتش دارم.......آتشی که در اوجِ بحرانهایِ روحی و عاطفی ام پایِ درد دل های من نشست و بدونِ هیچ چشمداشت و توقعی محبت خالصانه و پاکش را به من هدیه کرد.... دوستت دارم آتش................................
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و سخت تر از همه این که بدونی شاید این آخرین فرصت باشه واسهء رسیدن ولی هیچ کاری از دستت بر نیاد و آروم یه گوشه کز کنی و خیره بشی به دیوار...................
تا همین دقیقه ای که دارم مینویسم (۱۸:۴۰) حداقل ۴۰ بار صحنه ای رو که اون از در وارد میشه ؛ تجسم کردم... یه دلم میگه همین حالا پشو لباساتو بپوش و برو... اون منتظره... برو بهش بگو ... شاید دیگه هیچ وقت نبینیش... برو بهش بگو : لعنتی دوستت دارم... برو بهش بگو که تا حالا چند بار سعی کردی فراموشش کنی ولی نتونستی... برو بهش بگو که چقدر بهش احتیاج داری..... برو...
از طرفی یه دلم میگه همون جایی که هستی بشین و از جات تکون نخور... هرچی میخواد بشه... فکر نکن اون الان منتظره تا تو رو ببینه...فکر نکن تا اومدنِ تو چشماش به در خشک میشه....چه تو باشی چه نباشی واسهء اون هیچ فرقی نمیکنه... بیچاره اگه بهش بگی غیر از این که خودتو سنگ رو یخ کردی کارِ مفیدِ دیگه ای انجام ندادی...ولش کن دیوونه....تو که ۶ سال صبر کردی یه امشبم روش... نمیمیری که...بهت قول میدم دفعه دیگه.....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
" هر کجا هستم؛ باشم آسمان مالِ من است..."

دوستان خوبم سلام....![]()
اولین قسمت این پستم رو با چند تا مطلب فوق العاده شروع میکنم:
" خدا عظیم نیست.... او عظمت است...... خدا مهربان نیست........ او مهربانی است.......خدا عاشق نیست...... او عشق است....و این عظمت و مهربانی توسط ما فرصت حضور میابد... وقتی دست ناتوانی را میگیریم و یا با عشقی خالصانه به حرفهای انسانی تنها و درمانده گوش میسپاریم؛ گره از کار کسی میگشاییم؛ پروردگار مجال حضور بر زمین یافته است.... جهان در انتظار ظهور همه ماست... کار خدا خلق انسان بود و رسالت انسان تجلی خداوند بر زمین. انسان نردبانی است که از طریق آن خداوند از فراز آسمان بر زمین گام مینهد. ما عظیم تر از آنی هستیم که میپنداریم..........."
" دیوانه میگوید : من آبراهام لینکلن هستم... و فرد عصبی میگوید : کاش من آبراهام لینکلن بودم ... و آدم سالم میگوید : من منم و تو تویی..."
" موریانه ها چوب را میخورند ؛ حاصل زحمت انسان ها را به باد میدهند و به همین دلیل است که در نظر انسانها موجوداتی بدجنس و موذی هستند . وقتی احساس بی ارزش بودن میکنیم موریانه های غارتگر را به جان خود می اندازیم. از درون خود را میخوریم و آن قدر ادامه میدهیم تا به صفر مطلق برسیم ... "
"هستی تو را همین گونه که هستی میخواهد. از این رو همین هستی که هستی. هستی اینگونه که هستی به تو نیاز دارد و گرنه کس دیگری را به وجود می آورد نه تو را...."
" از این دنیا که میرویم و جان به جان آفرین میسپاریم از ما نمیپرسند که چرا مسیحا یا رهبری نامدار نشدیم ؛ رمز و راز های عظیم حیات را از ما نمیپرسند؛ تنها سوال این خواهد بود: که چرا خودت نشدی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!... انسانی کاملا فعال و تحقق یافته که تنها خود توان شدنش را داشتی... "
"اشخاص همیشه گناه را به گردن شرایط می اندازند... مردان موفق شرایط را جستجو میکنند و اگر نیابند آن را ایجاد میکنند ولی مردان ناموفق همواره اعمال و سرنوشت خود را به پای تقدیر و فلک میگذارند و خود را از داشتن هرگونه سهمی در رقم خوردن سرنوشتشان مبرا میسازند... "
" مسیح (ع) : کسی که دست به کاری میزند اما به عقب مینگرد شایسته بهشت نیست.."
" ناپلئون هیل میگوید : اشخاص عادی با تجربه اولین شکست دست از تلاش برمیدارند به همین دلیل است که در زندگی با انبوهِ اشخاص عادی و تنها با یک " ادیسون " مواجه میشویم..... ( حاشیه: قبل از این که لامپ روشنایی توسط توماس ادیسون اختراع شود ؛ هفت هزار تلاش نافرجام برای ساختن شیرابه گیاه کائوچو و یازده هزار آزمایش ناموفق داشت!!!) "
" اگه نمادی از امید تو فنجان قهوه ات نمیبینی ؛
اگه تو طالع این ماهت هم خبری از معجزه نیست؛
بدون که خدا همه چیز رو سپرده دست خودت تا بهترین ها رو برای خودت به وجود بیاری....."
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چرا ولی .... زندگی رو دوست دارم
دارم زنده بودن و نفس میکشم....
خوشحالم...
خوشحال از این که خودم هستم...
همه چیز برام قشنگ شده....عشق... نفرت... جدایی.... درد.... اشک...
من بخشیدم..... همه چیزو و همه کس و بخشیدم... به این امید که اول خدا و بعد هم بنده های خدا منو ببخشن............
زنده بودنم و دوست دارم و میخوام تا وقتی که زنده هستم زندگی کنم.... شاد باشم و سبز ......وقت برای مردن زیاده...و من هرگز به استقبال مُردِگی نمیرم................ آدمی که روحش زنده س هرگز نمیمیره حتی بعد از مرگ...............
تا وقتیکه زنده هستم هیچ کس نمیتونه حق منو پایمال کنه... با تمام وجود مبارزه خواهم کرد و حتی اگر برای n اُمین بار شکست بخورم هرگز اجازه نمیدم نا امیدی به افکار و اهدافم غلبه کنه………..و من ایمان دارم که اگر چیزی یا کسی مال من باشه هرگز و تحت هیچ شرایطی اونو از دست نخواهم داد...........پس دیگه ترسی از عاشق بودن ندارم....دیگه نیازی به نگرانی و اضطراب های عاشقانه من نیست.... رسیدن یا نرسیدن؟!... “چیزی که متعلق به من نیست هرگز به من تعلق پیدا نمیکنه و چیزی که متعلق به منه تا ابد متعلق به من خواهد ماند “..... ومن میرم تا به اون چیزی که مال منه برسم......... من نا امید نمیشم.. دنیا و کائنات تعهد نکردن که بر وفق مراد من باشن تا بتونم به اهدافم برسم اما من با قدرتم کاری میکنم تا همه ارکان و کائنات با من هم قدم بشن تا هرچه زودتر به اهدافم برسم.. من هیچ چیزی از هیچ کسی طلب ندارم............ و کار بی مزد از کسی نه میخوام و نه انجام خواهم داد.............
پیش به سوی موفقیت.............. پیش به سوی زندگی..... پیش به سوی هدف...........
و در آخر:
هر کجا هستم ؛ باشم
آسمان مالِ من است
پنجره ؛ فکر؛ هوا؛ عشق؛ زمین مال من است...
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچ هایِ غربت؟!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
" در آغوش پروردگار "

- بله؟
- حواسمو پرت نکن ؛ دارم دعا میکنم... ![]()
- خب تو منو صدا کردی...
- من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
دارم دعا میخونم:" ای خدای بزرگ که در آسمانی..." ![]()
- خب من این جام.
- آها منظوری نداشتم.
فقط داشتم دعای روزانه مو میخوندم.من همیشه با خدا راز و نیاز میکنم.حالمو خوب میکنه ؛ احساس میکنم وظیفه مو انجام دادم.
- بسیار خب... ادامه بده...
- "... نام تو مقدس باد..." ![]()
- منظورت چیه؟
- از چی؟ ![]()
- از "... نام تو مقدس باد..." . " مقدس" یعنی چی؟
- خب .... یعنی .... ام م م م ؛ .... نمیدونم.
خب این یه قسمت از دعاست . راستی معنی ش چیه؟ ![]()
- یعنی "عزیز" ؛ " منزه" ؛ "عالی" .
- آها.....تا حالا درباره ش فکر نکرده بودم. ![]()
" پادشاهی تو بر زمین بیاید و اراده تو بر زمین جاری شود ؛ همان گونه که بر آسمان ها جاری است..." ![]()
- آیا واقعا میخوای که اراده من بر زمین جاری بشه؟
- بله .چرا نه؟ ![]()
- به خاطرش چیکار میکنی؟
- کار؟
مگه باید کاری کرد؟ فکری درباره ش نکردم.اما فکر کنم خیلی خوب میشه که تو کنترل همه چیز این جا رو هم مثلِ آسمون به دست بگیری.
- اون وقت تو رو هم کنترل کنم؟
- خب.....من کلیسا میرم...![]()
- فقط همین؟ بد اخلاقیت چی؟ تو برای رفع اون باید بیشتر کار کنی.پول خرج کردنت هم همینطور ... همه پولاتو خرج خودت میکنی. کتابهایی که میخونی چی؟ چیزای خوبی نیستن...
- چقدر از من ایراد میگیری؟!!! منم یکی مثل بقیه. ![]()
- مگه نمیخوای اراده من روی زمین جاری بشه؟
پس از تو و امثال تو که اینو میخواین باید شروع کنم.
- آها...
خب درسته اشکالاتی دارم....راستی حالا که میخوای رو عیبام کار کنی ؛یادت باشه چند تای دیگه هم دارم. ![]()
- میدونم.
- البته تا حالا خیلی در این باره فکر نکرده بودم. اما میبینم واقعا دلم میخواد از شر بعضی هاشون خلاص بشم.
- خوبه... داریم به یه جاهایی میرسیم...
- با هم روی اونا کار میکنیم تا موفق بشیم....
- آفرین....
- ببین خدا ؛این دعا داره کمی طولانی تر از حد معمول میشه. " لطفا نان امروزم رو مرحمت کن..." باید برم... ![]()
- نان؟؟؟ تازه باید مواظب خوردنت هم باشی ؛ همین حالا هم اضافه وزن داری!!!
-
خدایا ! چقدر امروز از من ایراد میگیری!
من دارم وظیفه دینی مو انجام میدم ؛ یکهو وارد میشی و ایراد گیریت شروع میشه...
- وقتی درست دعا بخونی ؛ همینه ؛ صدات به گوشم میرسه ؛ میام و جوری میشه که ناچار بشی خودتو تغییر بدی.تو منو صدا کردی ... من هم اومدم...
به دعا خوندنت ادامه بده... میخوام ببینم در ادامه چی میگی.
- میترسم...![]()
- از چی؟
- آخه میدونم چی به من میگی...
- خب امتحان کن.
- " .... خدایا بدیهای ما را ببخش ؛ همانطور که ما کسانی را که به ما بد کرده اند می بخشیم. "
- خب.....نظرت راجع به " مارگریت " چیه؟
- میدونستم پای اونو وسط میکشی.![]()
مگه ندیدی چه دروغ ها درباره من گفته! 
چه قصه ها درباره خانواد ه م سر هم کرده.
هنوز تقاص اینا رو پس نداده. قسم میخورم تا حسابامو باهاش صاف نکنم؛ آروم نگیرم!!! 
- پس این چیزایی که در دعا میگی چی میشه؟
- موضوع مارگریتو ندید بگیر... 
- خوبه؛ لا اقل صداقت داری . اما این بار تلخ و سنگین رو با خود بردن و این تلخی رو دردل نگه داشتن چه لطفی داره؟
- بزار حسابمو با اون صاف کنم ؛ اون وقت حالم بهتر میشه... چه بلایی که سرش بیارم !
کاری میکنم که آرزو کنه کاش هیچ وقت همسا یه م نشده بود... 
- اما میدونی با این کار حالت بهتر نمیشه؟ انتقام اصلا شیرین نیست . ببین از فکر انتفام چقدر منقلب شدی! بیا ؛خودم همه شو درست میکنم....
- میتونی؟؟؟ چه طور؟؟؟؟ 
- مارگریتو ببخش. من هم تو رو میبخشم.اون وقت میبینی که چقدر قلبت آروم میشه . بزار حس نفرت و بدی با مارگریت بمونه. تو خودتو از این حس خلاص کن...
- حق با توست...
همیشه حق با توست....
خدایا ببین ؛ الان بیشتر از اون که بخوام از مارگریت انتقام بگیرم ؛ دلم میخواد با تو صاف و رو راست باشم...
اوکِی ... من اونو میبخشم. حتی بهش کمک میکنم که در زندگی راه درستو پیدا کنه...
حالا که به این قضیه فکر میکنم ؛ دلم برای مارگریت بیچاره میسوزه ؛ در بد وضعی گیر افتاده . باید تاوان ضایع کردن حقوق دیگران رو بپردازه.... خدایا خودت یه جوری راه درستو پیش پاش بزار...
- آفرین... عالی شد... حالا چه احساسی داری؟
- اِ م م م م م م ....
خب؛ بد نیست. نه؛ راستشو بخوای خیلی بهتر شدم.
گمان کنم امشب بعد از مدت ها دیگه گرفته و عصبی به رختخواب نرم.... تا یادم میاد همیشه ناراحت به رختخواب رفتم... و چون نمیتونستم درست استراحت کنم همیشه خسته و کسل بودم. گمان کنم از این به بعد درست بشه .
- دعات هنوز تموم نشده ادامه بده...
- آها
" ... خدایا ؛ ما را چنان هدایت کن که وسوسه بر ما غلبه نکند و از شر بدی ها نجاتمان بده..." ![]()
- همین کارو خواهم کرد. تو هم سعی کن خودتو در وضعیتی قرار ندی که دچار وسوسه بشی...
- منظورت چیه؟ ![]()
- وقتی میدونی باید لباسها رو بشوری و خونه رو مرتب کنی ؛ تلویزیونو روشن نکن !
یا اگه میبینی نمیتونی روی دوستات تاثیر خوبی بذاری و گفتگو ها تونو به مسیر مثبتی هدایت کنی ؛ شاید بهتر باشه نسبت به ای دوستی ها تجدید نظر کنی... یه چیز دیگه ... نذار همسایه ها و دوستات برات یه بت بشن و بخوای از اونا تقلید کنی. و خواهش میکنم از من هم به عنوان راه فرار استفاده نکن!!!
- قسمت آخر رو نفهمیدم... ![]()
- وقتی در شرایط بدی قرار میگیری ؛ به دردسر میفتی ؛ به من پناه میبری و میگی : " خدایا اگه از این گرفتاری خلاصم کنی ؛ قول میدم دیگه فلان کارو نکنم".
از این وعده وعیدا چندتا دادی؟ یادت هست؟
- اوه ؛ بله ؛ شرمنده م .
واقعا شرمنده م ای خدا. ![]()
- به یاد کدومشون افتادی؟
- آن شبی که دیوید رفته بود و منو بچه ها در خانه تنها بودیم چنات بادی میوزید که فکر میکردم الان سقف خونه از جا کنده میشه ؛ رعد و برق هم که همه رو به وحشت انداخته بود. یادمه گفتم : " خدایا اگر ما رو از این وضع خلاص کنی قول میدهم هیچ وقت دعایم را ترک نکنم..." .
- خب من کار خودمو کردم ... تو چی؟
- متاسفم...
واقعا متاسفم . تا حالا فکر میکردم فقط دعا کافیه و لازم نیست کار دیگه ای بکنم. هیچ وقت فکر نمیکردم اتفاق امشب پیش بیاد.
- خب ادامه بده و دعاتو تموم کن...
- " خدایا... پادشاهی و اقتدار و حمد و سپاس همواره شایسته توست. آمین."
![]()
- میدونی چی رو به عنوان حمد و سپاس قبول میکنم و چی منو خشنود میکنه؟
- نه راستی چه چیزی و رو خشنود میکنه؟ دلم میخواد از این به بعد کاری کنم که تو خشنود بشی.دیدم چه بلایی سر زندگی آوردم ! و دیدم چقدر عالیه اگه بتونیم راه تو رو بریم. ![]()
![]()
- جواب سوالمو دادی.
- دادم؟ ![]()
- بله.
حمد و ستایش از نظر من همینه که همه مثل تو ؛ منو دوست داشته باشن و میبینم که کم کم داره اتفاق میفته... حالا که بعضی از اشکالاتت رو شد و میخوای اونا رو برطرف کنی ؛ چه کارها که نمیتونیم با هم بکنیم...
- خدایا ببینیم چه طوری منو درست میکنی ها ! اوکِی ؟ ![]()
- اوکِی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دوست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه واژهء غریبی!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا تو این دنیا دوست هم پیدا میشه؟!!!!!! دوستی که تو رو فقط برای خودت بخواد, دوستی که تا همیشه باهات بمونه؟!,دوستی که فقط ادعا نکنه و در بحرانی ترین شرایط باهات بمونه؟! آخه تو لحظه های شادی که دوست بودن معنایی پیدا نمیکنه ...یه دوست واقعی نه تنها از شادیهات شاد میشه بلکه تو لحظه های تلخ و غمناک زندگیت که بهش احتیاج داری باهات میمونه ,شایدم نتونه تو اون شرایط کار خاصی برات بکنه اما میتونه با حضورش آرومت کنه و بهت اطمینان بده که تنها نیستی...گاهی اوقات آدما تو یه سری از شرایط زندگیشون ممکنه ناراحت باشن و دوستشونو از خودشون برونن و اون مثلا دوست(!!!) به راحتی تنهات میزاره و میره!!!! خیلی جالبه ها نه؟! در حقیقت جای اینکه باهات بمونه و آرومت کنه میزاره میره و تنهاتر از قبلت میکنه......![]()
تنهام.... تنهام و بی اعتماد... بی اعتماد نسبت به همه دوستایی که تا حالا داشتم و دارم.... دوستایی که طبق عادت با یکی دو کلمه حرف زدن "دوست " صداشون میکنیم!!!!دلم از هر کدومشون به یه نوعی شکسته ... خیلیاشون دلبستگیمو درک نکردن.... خیلیاشون از کنارم بی تفاوت رد شدن... خیلیاشون به ظاهر باهام موندن... خیلیاونم پاورچین پاورچین اومدن و بعد از یه مدت نیومده رفتن!!!!! به همین سادگی!!!!!![]()
دلبسته شدن به هر چیز و به هر کس اشتباه محضه.... اشتباهی که همه ما ناخواسته مرتکبش میشیم....
باورت نمیشه بی اعتمادی همه وجودمو گرفته.... از همه چی میترسم... از دوست شدن با آدما... از نزدیکی باهاشون و از دلبسته شدن....شاید خنده دار باشه اما من حتی از ازدواج هم میترسم.....میدونم برای این حرفا هنوز زوده.... اما بالاخره که چی؟ 5 سال دیگه؟ 6 سال دیگه؟ 7 سال دیگه؟ بالاخره که زمان مثه باد میگذره مگه نه؟ من از اسیر شدن میترسم ... از این که همه چی دروغ باشه میترسم... واقعا مسخره س اما من از اونیم که دوستش دارم میترسم....![]()
دا