تبليغاتX
love2love
جای پا..........................................................

جایِ پا


خوابی دیدم...خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد...در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم... یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا...

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم...متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است...همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است...این واقعا برایم ناراحت کننده بود  و درباره اش از خدا سوال کردم : خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود...ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت !!! نمیفهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟!؟!

خداوند پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم... من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت...اگر در آزمون ها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم...

***************

بعد از مدتها دوباره اومدم...نمیدونم واسه چی... فقط اینو میدونم که بدون تصمیم قبلی اومدم...

نا امید نیستم ولی زیادم امیدوار نیستم... یه جورایی روزا برام تکراری شده.... یه راه و انتخاب کردم و دارم میرم جلو... ولی واقعا نمیدونم که آخر این راه به همونجایی ختم میشه که من میخوام بشه یا نه؟!

نمیدونم چرا اما یه کمی احساس تنهایی میکنم...هیچ دوستی ندارم... یعنی به کسی اعتماد ندارم و گرنه دفتر تلفنم پره از شماره های رنگ و وارنگ ِ سارا و افسانه و نگار و فرزانه و بتی و امثال اینا...

نمیدونم چرا بغض گلومو گرفته... یه جورایی سخت نفس میکشم...دلم تنگ شده ... برای کی ؟! اینو خودمم نمیدونم...شاید دلم برای خودم تنگ شده باشه.. آخه خیلی وقته با خودم خلوت نکردم...خیلی وقته که خودم نیستم ... خیلی وقته که حتی هدف هامم به خاطر خوشایند دیگران انتخاب میکنم نه رضایت قلبی خودم... خیلی گیجم ... اینو تازه الان دارم حس میکنم...

هر چی اسم بلدم آروم زیر لبم زمزمه میکنم... پس چرا آروم نمیشم؟!  ... آها ... رسیدم به اسمش...این آدمو از همه  دنیا بیشتر دوست دارم ... حتما اسمش آرومم میکنه... نه... بازم نشد...عجیبه ها!!! نمیدونم یه دفعه چرا اینقدر سردم شده اونم تو این گرما!!!...یعنی من توی این دنیا هیچ کسی و ندارم که بتونم ازش کمک بخوام؟! هیچ کسی و ندارم که ازش بخوام بغلم کنه و به حرفام گوش بده؟! یعنی اینقدر تنهام؟! خدایا ؛ چرا من تًن.....
چی گفتم؟! خدا؟! چقدر این اسم آرامش بخشه... تنم مورمور شد... آره یه کمی گرم شدم... انگار ترسمم یه کم ریخته.... چه خوب... خدا خودش همه چیزو میدونه ... نیازی نیست از اول همه چیزو مو به مو براش تعریف کنم... نمیدونم چرا حالا که یکیو واسه حرف زدن پیدا کردم حوصله حرف زدن ندارم.. فقط الان دوست دارم برم بغلش... یه کمی هم دوست دارم نازم کنه... نمیدونستم اما  تنها اسمی که زمزمه کردنش آرومم میکنه خداست...  مثل آبه رو آتیش... آره من خدا رو دارم...کم کم دارم گرم میشم... امید گرفتم...با همه و جودم دارم  متن "جای پا" رو حس میکنم... چقدر سبک شدم...  احساس میکنم در آغوش خدا هستم... امن ترین آغوش دنیا... دیگه از هیچی نمیترسم... گونه هامم حسابی گل انداخته... اینو از گرمای زیر پوست صورتم میفهمم...... یه نیروی مضاعف پیدا کردم...دیگه حال چند دقیقه قبلو ندارم...خدا تنها کسیه که میتونم با هر اسمی که دلم خواست صداش کنم...تنها کسیه که تا اسمشو بیارم حضورشو کنارم حس میکنم... تنها کسیه که بدون منت وقتشو به من میده و به حرفام گوش میده با این که خودش همه شو میدونه... تنها کسیه که حتی اگه مسخره ترین حرفا رو بزنم و اگه پوچترین عقاید و داشته باشم هرگز بهم نمیخنده و تحقیرم نمیکنه... خدا تنها کسیه که بدون این که کنار من بودن براش سود و منفعتی داشته باشه تا هر وقت من بخوام کنارم میمونه... خدا تنها کسیه که ...دیگه هیچی کم ندارم... خیلی آرومم... آروم و امیدوار...خدای خوبم از این همه آرامش ممنونم... میدونم که هرگز منو تنها نمیزاری... دوستت دارم  و بابت همه داشته ها و نداشته هام ازت تشکر میکنم...
  

  خدایا ... ای خدای مهربانم...  من در کلبه فقیرانهُ خویش چیزی دارم !!که تو در عرش کبریایی خود نداری !!من چون تویی دارم و تو چون خویش نداری ...

آنکه جانشین تمام نداشته هایم است فقط خداست... فقط خدا ...خدا... خدا... خدا... خدا...۱

و او به راستی آرامبخش دلهاست....

 

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 0:28 | لینک ثابت |

خدایا ‘ دمت گرم........................

     گاهی اوقات آدم احساسِ تنهاییِ شدیدی میکنه... مثلِ الانِ من.............. گاهی اوقات آدم دلش میخواد سر به بیابون بزاره........... کفر بگه........ ناشکری کنه........ یا اینکه بشینه یه متن فوق العاده سوزناک و غمگین بنویسه و وانمود کنه که دردمند ترین و تنها ترین و نا امید ترین آدمِ دنیاس و البته بعد از نوشتن اون مطلب وقتی که از پشت مانیتورش بلند میشه دیگه خودشم باورش شده که چقدر بدبخت و تنهاست و در نتیجه به جای اینکه نوشتن آرومش کنه ؛داغونش میکنه........

منم الان حالِ خوبی ندارم......... ولی میخوام این بار ناراحتی مو طورِ دیگه ای در قالبِ کلمات جا بدم......طوری که وقتی از پشتِ مانیتورم بلند شدم احسا س کنم خیلی سبک شدم و دیگه اون ناراحتی قبل از نوشتن در وجودم نباشه.........

قبل از هر چیز میخوام چند تا از جمله هایی رو که تو "کتابِ نقره ایِ خوشبختی" برایان تریسی خوندم و دوباره مرور کنم:

بزرگترین اشتباهی که ما در زندگی خود میکنیم این است که میپنداریم برای دیگران کار میکنیم ؛ نه برای خودمان!

وقتي هميشه از يك مسير ثابت براي رسيدن به هدفت استفاده ميكني و هيچ تغييري در مسيرت نميدهی چطور توقع داري نتيجه اي متفاوت با نتيجه قبلي به دست بياوري؟تا وقتي مسيرت را تغيير ندهي نتيجه همچنان هماني خواهد بود كه قبلا بوده...

شخصی که واقعا صادق است میداند که هیچ چیزی را مجانی یبه کسی نمیدهند. بدانید که هیچ راه آسانی برای موفق شدن وجود ندارد.

بپذیر که گاهی با افرادی روبرو میشوی که نمیتوانی با آنها کنار بیایی. این به آن معنی نیست که یکی از شما بهتر یا بدتر است ؛ بلکه موضوع این است که شا با هم متفاوت هستید....

وقت بگذارید؛ هر بهایی لازم است بپردازید و هر کاری که ضروری است انجام دهید تا در کاری که میکنید بهترین باشید...

هرهدف و برنامه ای که دارید ؛ آن را با عزم راسخ و اراده تنزل ناپذیر دنبال کنید...

 میزانِ استقات و پشتکار شما در هنگامِ رویارویی با گرفتاری؛ شکست و نا امیدی ؛ در واقع ملاک واقعیِ اعتمادی است  که به خودتان دارید!

چیزی که میگویید؛آرزو میکنید یا نیتِ آن را در ذهن دارید کافی نیست. آنچه مهم است کاری است که میکنید. اعمال شما دقیقا به شما نشان میدهد که واقعاکه هستید...

اشخاص قوی و موفق کسانی هستند که به نقاط قوت و توانایی های خود فکر میکنند و اشخاص ضعیف افرادی هستند که دل مشغولِ نقاط ضعف و ناکامی ها و شکستهای خود هستند...

دقیقا شخص کنید که در زندگی چه میخواهید و آن را هدف خود قرار دهید و بهایی را که برای دستیابی به آن هدف باید پرداخت تعیین کنید . و به یاد داشته باشید که هیچ چیز با ارزشی بدونِ از خود گذشتگی و ایثار به دست نمی آید...

 برای موفق شدن با دل و جان کار کنید . هیچ کاری را به تاخیر نیندازید و نگذارید که چیزی شما را متوقف کند یا باعث دلسردی شما شود...در واقع هرگز در موقعیتی که شما را ناراحت میکند یا به دلایلی باعث دلسردی و تعللِ شما در ادامهء مسیرتان میشود قرار نگیرید..

 فقط با شکست خوردن است که یاد میگیرید چه طور به موفقیت دست پیدا کنید...هیچ موفقیتی بدون وجود شکست امکان پذیر نیست...

آخیش.....

یه کمی بهترشد... پس زیادم از مرحله پرت نیستم........و اما یه ستایشِ خیلی قشنگ:

" خدا رو شکر که برای موفق شدن و رسیدن به اهدافم گاهی اوقات نگران و پریشان میشوم... این یعنی که من هدفی در زندگی دارم...

خدا را شکر که میتوانم درد دل هایم را در این وبلاگ بنویسم ... این یعنی : ۱- انگشتانم برای تایپ کردن حرف ها سالم هستند!!! ۲- من هم در خانه کامپیوتر دارم و امکان وصل شدن به دنیای اینترنت(که خیلی ها  از آن بی بهره اند...) و این یعنی حداقل های زندگی برایم مهیا هستند ۲- پدر و مادری دارم که هزینه تلفن و کارت اینترنت منو میپردازند!!!!!!!!

خدا رو شکر میکنم که زود به زود غمگین میشم و احساسِ تنهایی میکنم.... چون وقتی غمگینم بیشتر یاد خدا می افتم و یشتر بهش نزدیک میشم....

خدا رو شکر میکنم که گاهی اوقات بیمار میشم(مثل الان که حسابی سرما خوردم و حالم بده!!!) این یعنی به یاد میارم که اغلب اوقات سالم هستم...

خدا رو شکر که انسان آفریده شدم (نه یه موجود ِ دیگه ) این یعنی خدا منو بیشتر دوس داشته؛  فرشتهء در گاهش( ابلیس) رو به خاطرِ سجده نکردن به من طرد کرده و  از اونجایی که بیشتر از بقیه آفریده هاش من و توانایی هامو باور داشته من رو به عنوانِ اشرف مخلوقاتش انتخاب کرده و همه کائنات رو در مسیر راهم قرار داده تا با کمک اونها به اهداف ریز و درشتم برسم.... 

و هزار تا خدا رو شکر ِ دیگه ......................................................

 اصلا خدا رو شکر که الان زنده م و دارم نفس میکشم....."

خب .................

حالا حالم خیلی خیلی بهتر شده.... حالا احساس میکنم خوشحالم .............جدا چقدر فرق داره بین غمگین نوشتن و امیدوارانه نوشتن؟!!!!!!!!!!!!!! اگه الان ضجه زده بودم و به جایِ نعمتایی که دارم ؛نعمتایی که هنوز ندارم و توصیف کرده بودم فکر کنم الان روانه تیمارستان بودم (شایدم بهشت زهرا)........................ راستش الان که به علت ناراحتیم فکر میکنم از مسخره بودن و بی اهمیت بودنِ این علت خنده م میگیره!!!!!!!!! جدا ما آدما چرا انقدر مسائل و بزرگ میکنیم؟! جدا چرا؟!....

پس خدا رو شکر که الان حال خوبی دارم این یعنی که من به راحتی میتونم بر مشکلاتم غلبه کنم....

خدایا خیلی با صفایی......... دمت گرم........................


و در ضمن خدا رو شکر که دوست و همدمِ خوبی مثلِ آتش دارم.......آتشی که در اوجِ بحرانهایِ روحی و عاطفی ام پایِ درد دل های من نشست و بدونِ هیچ چشمداشت و توقعی محبت خالصانه و پاکش را به من هدیه کرد.... دوستت دارم آتش................................ 

و این گلِ صورتی رو با یه دنیا محبت؛ احترام و قدردانی به تو همدمِ خوبم تقدیم میکنم :

 

 

 

 

http://www.atash-ab-toofan.blogfa.com/

 

 

۲۲/آبان ماه/۱۳۸۶

خیلی سخته تو یه قدمیت باشه به طوری که تا دستاتو دراز کنی بتونی بگیریش اما یه چیزی نزاره به این انتظار و سکوت ۶ ساله پایان بدی.... خیلی سخته همهء وجودت فریاد بکشه برو اما پاهات توان رفتن نداشته باشن...
و سخت تر از همه این که بدونی شاید این آخرین فرصت باشه واسهء رسیدن ولی هیچ کاری از دستت بر نیاد و آروم یه گوشه کز کنی و خیره بشی به دیوار...................
تا همین دقیقه ای که دارم  مینویسم (۱۸:۴۰) حداقل ۴۰ بار صحنه ای رو که اون از در وارد میشه ؛ تجسم کردم... یه دلم میگه همین حالا پشو لباساتو بپوش و برو... اون منتظره... برو بهش بگو  ... شاید دیگه هیچ وقت نبینیش... برو بهش بگو : لعنتی  دوستت دارم... برو بهش بگو که تا حالا چند بار سعی کردی فراموشش کنی ولی نتونستی... برو بهش بگو که چقدر بهش احتیاج داری..... برو...
از طرفی یه دلم میگه همون جایی که هستی بشین  و از جات تکون نخور... هرچی میخواد بشه... فکر نکن اون الان منتظره تا تو رو ببینه...فکر نکن تا اومدنِ تو چشماش به در خشک میشه....چه تو باشی چه نباشی واسهء اون هیچ فرقی نمیکنه... بیچاره اگه بهش بگی غیر از این که خودتو سنگ رو یخ کردی کارِ مفیدِ دیگه ای انجام ندادی...ولش کن دیوونه....تو که ۶ سال صبر کردی یه امشبم روش... نمیمیری که...بهت قول میدم دفعه دیگه.....

و من هر بار به خودم قول دادم که دفعه دیگه........

خدایا من فقط به قدرت تو ایمان دارم و بس... اگه متعلق به من نیست تمنا میکنم کاری کن که مهرش از دلم بره بیرون... و اگرم متعلق به منه فقط آروم ترم کن... نزار عینِ مار زخم خورده هِی به خودم بپیچم... خدایا تو رو به بزرگیت قسمت میدم ... مبادا امشب که من نمیرم چشمش یکی دیگه رو بگیره؟!!! نکنه نگاه یکی دیگه دلشو بلرزونه؟!!! نکنه با شنیدن صدایِ یکی دیگه قلبش تند تر بزنه؟!!! ......خدایا یه ایندفعه رو هم به بخشندگی و مهربونیِ خودت بهم فرصت بده.... خواهش میکنم بهم فرصت بده....قول میدم که دفعهء دیگه........


 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 11:2 | لینک ثابت |

...::...هر کجا هستم ؛ باشم آسمان مالِ من است.......::......



" هر کجا هستم؛ باشم آسمان مالِ من است..."

در آغوش پروردگار                  www.love2loveblog.blogfa.com

دوستان خوبم سلام....

اولین قسمت این پستم رو با چند تا مطلب فوق العاده شروع میکنم: 

 " خدا عظیم نیست.... او عظمت است...... خدا مهربان نیست........ او مهربانی است.......خدا  عاشق نیست...... او عشق است....و این عظمت و مهربانی توسط ما فرصت حضور میابد... وقتی دست ناتوانی را میگیریم و یا با عشقی خالصانه به حرفهای  انسانی تنها و درمانده گوش میسپاریم؛ گره از کار کسی میگشاییم؛ پروردگار مجال حضور بر زمین یافته است.... جهان در انتظار ظهور همه ماست... کار خدا خلق انسان بود و رسالت انسان تجلی خداوند بر زمین. انسان نردبانی است که از طریق آن خداوند از فراز آسمان بر زمین گام مینهد. ما عظیم تر از آنی هستیم که میپنداریم..........."

" دیوانه میگوید : من آبراهام لینکلن هستم... و فرد عصبی میگوید : کاش من آبراهام لینکلن بودم ... و آدم سالم میگوید : من منم و تو تویی..."

" موریانه ها چوب را میخورند ؛ حاصل زحمت انسان ها را به باد میدهند و به همین دلیل است که در نظر انسانها موجوداتی بدجنس و موذی هستند . وقتی احساس بی ارزش بودن میکنیم موریانه های غارتگر را به جان خود می اندازیم. از درون خود را میخوریم و آن قدر ادامه میدهیم تا به صفر مطلق برسیم ... "

"هستی تو را همین گونه که هستی میخواهد. از این رو همین هستی که هستی. هستی اینگونه که هستی به تو نیاز دارد و گرنه کس دیگری را به وجود می آورد نه تو را...."

" از این دنیا که میرویم و جان به جان آفرین میسپاریم از ما نمیپرسند که چرا مسیحا یا رهبری نامدار نشدیم ؛ رمز و راز های عظیم حیات را از ما نمیپرسند؛ تنها سوال این خواهد بود: که چرا خودت نشدی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!... انسانی کاملا فعال و تحقق یافته که تنها خود توان شدنش را داشتی... "

"اشخاص همیشه گناه را به گردن شرایط می اندازند... مردان موفق شرایط را جستجو میکنند و اگر نیابند آن را ایجاد میکنند ولی مردان ناموفق همواره اعمال و سرنوشت خود را به پای تقدیر و فلک میگذارند و خود را از داشتن هرگونه سهمی در رقم خوردن سرنوشتشان مبرا میسازند... "

" مسیح (ع) : کسی که دست به کاری میزند  اما به عقب مینگرد شایسته بهشت نیست.."

" ناپلئون هیل میگوید : اشخاص عادی با تجربه اولین شکست دست از تلاش برمیدارند به همین دلیل است که در زندگی با انبوهِ اشخاص عادی و تنها با یک " ادیسون " مواجه میشویم..... ( حاشیه: قبل از این که لامپ روشنایی توسط توماس ادیسون اختراع شود ؛ هفت هزار تلاش نافرجام برای ساختن شیرابه گیاه کائوچو و یازده هزار آزمایش ناموفق داشت!!!) "

" اگه نمادی از امید تو فنجان قهوه ات نمیبینی ؛

اگه تو طالع این ماهت هم خبری از معجزه نیست؛

بدون که خدا همه چیز رو سپرده دست خودت تا بهترین ها رو برای خودت به وجود بیاری....."

 

ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-


نمیدونم چرا ولی ....
زندگی رو دوست دارم

دارم زنده بودن و نفس میکشم....

خوشحالم...

خوشحال از این که خودم هستم...

همه چیز برام قشنگ شده....عشق... نفرت... جدایی.... درد.... اشک...

من بخشیدم..... همه چیزو و همه کس و بخشیدم... به این امید که اول خدا و بعد هم بنده های خدا  منو ببخشن............

زنده بودنم و دوست دارم و میخوام تا وقتی که زنده هستم زندگی کنم.... شاد باشم و سبز ......وقت برای مردن زیاده...و من هرگز به استقبال مُردِگی نمیرم................ آدمی که روحش زنده س هرگز نمیمیره حتی بعد از مرگ...............

تا وقتیکه زنده هستم هیچ کس نمیتونه حق منو پایمال کنه... با تمام وجود مبارزه خواهم کرد و حتی اگر  برای n اُمین بار شکست بخورم هرگز اجازه نمیدم نا امیدی به افکار و اهدافم غلبه کنه………..و من ایمان دارم که اگر چیزی یا کسی مال من باشه هرگز و تحت هیچ شرایطی  اونو از دست نخواهم داد...........پس دیگه ترسی از عاشق بودن ندارم....دیگه نیازی به نگرانی و اضطراب های عاشقانه من نیست.... رسیدن یا نرسیدن؟!... چیزی که متعلق به من نیست هرگز به من تعلق پیدا نمیکنه و چیزی که متعلق به منه تا ابد متعلق به من خواهد ماند ..... ومن میرم تا به اون چیزی که مال منه برسم......... من نا امید نمیشم.. دنیا و کائنات تعهد نکردن که بر وفق مراد من باشن تا بتونم به اهدافم برسم اما من با قدرتم کاری میکنم تا همه ارکان و کائنات با من هم قدم بشن تا هرچه زودتر به اهدافم برسم.. من هیچ چیزی از هیچ کسی طلب ندارم............ و کار بی مزد از کسی نه میخوام و نه انجام خواهم داد.............

پیش به سوی موفقیت.............. پیش به سوی زندگی..... پیش به سوی هدف...........

و در آخر:

هر کجا هستم ؛ باشم

آسمان مالِ من است

پنجره ؛ فکر؛ هوا؛ عشق؛ زمین مال من است...

چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچ هایِ غربت؟!!!!!

 

 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 11:19 | لینک ثابت |

...::...در آغوش پروردگار...::...




" در آغوش پروردگار "


در آغوش پروردگار                  www.love2loveblog.blogfa.com

- " ای خدای بزرگ که در آسمانی......" 

- بله؟

- حواسمو پرت نکن ؛ دارم دعا میکنم...

- خب تو منو صدا کردی...

- من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! دارم دعا میخونم:" ای خدای بزرگ که در آسمانی..."

- خب من این جام.

- آها منظوری نداشتم.فقط داشتم دعای روزانه مو میخوندم.من همیشه با خدا راز و نیاز میکنم.حالمو خوب میکنه ؛ احساس میکنم وظیفه مو انجام دادم.

- بسیار خب... ادامه بده...

- "... نام تو مقدس باد..."  

- منظورت چیه؟

- از چی؟

- از "... نام تو مقدس باد..." . " مقدس" یعنی چی؟

- خب .... یعنی .... ام م م م ؛ .... نمیدونم.

خب این یه قسمت از دعاست . راستی معنی ش چیه؟ 

- یعنی "عزیز" ؛ " منزه" ؛ "عالی" .

- آها.....تا حالا درباره ش فکر نکرده بودم. 

" پادشاهی تو بر زمین بیاید و اراده تو بر زمین جاری شود ؛ همان گونه که بر آسمان ها جاری است..."  

- آیا واقعا میخوای که اراده من بر زمین جاری بشه؟

- بله .چرا نه؟ 

- به خاطرش چیکار میکنی؟

- کار؟  مگه باید کاری کرد؟ فکری درباره ش نکردم.اما فکر کنم خیلی خوب میشه که تو کنترل همه چیز این جا رو هم مثلِ آسمون به دست بگیری.

- اون وقت تو رو هم کنترل کنم؟

- خب.....من کلیسا میرم...

- فقط همین؟ بد اخلاقیت چی؟ تو برای رفع اون باید بیشتر کار کنی.پول خرج کردنت هم همینطور ... همه پولاتو خرج خودت میکنی. کتابهایی که میخونی چی؟ چیزای خوبی نیستن...

- چقدر از من ایراد میگیری؟!!! منم یکی مثل بقیه.

- مگه نمیخوای اراده من روی زمین جاری بشه؟

پس از تو و امثال تو که اینو میخواین باید شروع کنم.

- آها...

خب درسته اشکالاتی دارم....راستی حالا که میخوای رو عیبام کار کنی ؛یادت باشه چند تای دیگه هم دارم.

- میدونم.

- البته تا حالا خیلی در این باره فکر نکرده بودم. اما میبینم واقعا دلم میخواد از شر بعضی هاشون خلاص بشم.  

- خوبه... داریم به یه جاهایی میرسیم...

- با هم روی اونا کار میکنیم تا موفق بشیم....

- آفرین....

- ببین خدا ؛این دعا داره کمی طولانی تر از حد معمول میشه. " لطفا نان امروزم رو مرحمت کن..." باید برم...

- نان؟؟؟ تازه باید مواظب خوردنت هم باشی ؛ همین حالا هم اضافه وزن داری!!!

خدایا ! چقدر امروز از من ایراد میگیری! من دارم وظیفه دینی مو انجام میدم ؛ یکهو وارد میشی و ایراد گیریت شروع میشه...

- وقتی درست دعا بخونی ؛ همینه ؛ صدات به گوشم میرسه ؛ میام و جوری میشه که ناچار بشی خودتو تغییر بدی.تو منو صدا کردی ... من هم اومدم...

به دعا خوندنت ادامه بده... میخوام ببینم در ادامه چی میگی.

- میترسم...

- از چی؟

- آخه میدونم چی به من میگی...

- خب امتحان کن.

- " .... خدایا بدیهای ما را ببخش ؛ همانطور که ما کسانی را که به ما بد کرده اند می بخشیم. "  

- خب.....نظرت راجع به " مارگریت " چیه؟

- میدونستم پای اونو وسط میکشی.

 مگه ندیدی چه دروغ ها درباره من گفته!

چه قصه ها درباره خانواد ه م سر هم کرده.

هنوز تقاص اینا رو پس نداده. قسم میخورم تا حسابامو باهاش صاف نکنم؛ آروم نگیرم!!!

- پس این چیزایی که در دعا میگی چی میشه؟

- موضوع مارگریتو ندید بگیر...

- خوبه؛ لا اقل صداقت داری . اما این بار تلخ و سنگین رو با خود بردن و این تلخی رو دردل نگه داشتن چه لطفی داره؟

- بزار حسابمو با اون صاف کنم ؛ اون وقت حالم بهتر میشه... چه بلایی که سرش بیارم !

کاری میکنم که آرزو کنه کاش هیچ وقت همسا یه م نشده بود...

- اما میدونی با این کار حالت بهتر نمیشه؟ انتقام اصلا شیرین نیست . ببین از فکر انتفام چقدر منقلب شدی! بیا ؛خودم همه شو درست میکنم....

- میتونی؟؟؟ چه طور؟؟؟؟  

- مارگریتو ببخش. من هم تو رو میبخشم.اون وقت میبینی که چقدر قلبت آروم میشه . بزار حس نفرت و بدی با مارگریت بمونه. تو خودتو از این حس خلاص کن...

- حق با توست...  همیشه حق با توست....  خدایا ببین ؛ الان بیشتر از اون که بخوام از مارگریت انتقام بگیرم ؛ دلم میخواد با تو صاف و رو راست باشم...

اوکِی ... من اونو میبخشم. حتی بهش کمک میکنم که در زندگی راه درستو پیدا کنه...

حالا که به این قضیه فکر میکنم  ؛ دلم برای مارگریت بیچاره میسوزه  ؛ در بد وضعی گیر افتاده . باید تاوان ضایع کردن حقوق دیگران رو بپردازه.... خدایا خودت یه جوری راه درستو پیش پاش بزار...

- آفرین... عالی شد... حالا چه احساسی داری؟

- اِ م م م م م م .... خب؛ بد نیست. نه؛ راستشو بخوای خیلی بهتر شدم. گمان کنم امشب بعد از مدت ها دیگه گرفته و عصبی به رختخواب نرم.... تا یادم میاد همیشه ناراحت به رختخواب رفتم... و چون نمیتونستم درست استراحت کنم همیشه خسته و کسل بودم. گمان کنم از این به بعد درست بشه .

- دعات هنوز تموم نشده ادامه بده...

- آها

" ... خدایا ؛ ما را چنان هدایت کن که وسوسه بر ما غلبه نکند و از شر بدی ها نجاتمان بده..."

- همین کارو خواهم کرد. تو هم سعی کن خودتو در وضعیتی قرار ندی که دچار وسوسه بشی...

- منظورت چیه؟

- وقتی میدونی باید لباسها رو بشوری و خونه رو مرتب کنی ؛ تلویزیونو روشن نکن !

یا اگه میبینی نمیتونی روی دوستات تاثیر خوبی بذاری و گفتگو ها تونو به مسیر مثبتی هدایت کنی ؛ شاید بهتر باشه نسبت به ای دوستی ها تجدید نظر کنی... یه چیز دیگه ... نذار همسایه ها و دوستات برات یه بت بشن و بخوای از اونا تقلید کنی. و خواهش میکنم از من هم به عنوان راه فرار استفاده نکن!!!

- قسمت آخر رو نفهمیدم...

- وقتی در شرایط بدی قرار میگیری ؛ به دردسر میفتی  ؛ به من پناه میبری  و میگی : " خدایا اگه از این گرفتاری خلاصم کنی ؛ قول میدم دیگه فلان کارو نکنم".

از این وعده وعیدا چندتا دادی؟ یادت هست؟

- اوه ؛ بله ؛ شرمنده م . واقعا شرمنده م ای خدا.

- به یاد کدومشون افتادی؟

- آن شبی که دیوید رفته بود و منو بچه ها در خانه تنها بودیم چنات بادی میوزید که فکر میکردم الان سقف خونه از جا کنده میشه ؛ رعد و برق هم که همه رو به وحشت انداخته بود. یادمه گفتم : " خدایا اگر ما رو از این وضع خلاص کنی قول میدهم هیچ وقت دعایم را ترک نکنم..." .

- خب من کار خودمو کردم ... تو چی؟

- متاسفم...  واقعا متاسفم . تا حالا فکر میکردم فقط دعا کافیه و لازم نیست کار دیگه ای بکنم. هیچ وقت فکر نمیکردم اتفاق امشب پیش بیاد.

- خب ادامه بده و دعاتو تموم کن...

- " خدایا... پادشاهی و اقتدار و حمد و سپاس همواره شایسته توست. آمین."  

- میدونی چی رو به عنوان حمد و سپاس قبول میکنم و چی منو خشنود میکنه؟

- نه راستی چه چیزی و رو خشنود میکنه؟ دلم میخواد از این به بعد کاری کنم که تو خشنود بشی.دیدم چه بلایی سر زندگی آوردم ! و دیدم چقدر عالیه اگه بتونیم راه تو رو بریم.

- جواب سوالمو دادی.

- دادم؟

- بله.

حمد و ستایش از نظر من همینه که همه مثل تو ؛ منو دوست داشته باشن و میبینم که کم کم داره اتفاق میفته... حالا که بعضی از اشکالاتت رو شد و میخوای اونا رو برطرف کنی ؛ چه کارها که نمیتونیم با هم بکنیم...

- خدایا ببینیم چه طوری منو درست میکنی ها ! اوکِی ؟

- اوکِی.

 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 3:59 | لینک ثابت |

تنهام و خسته و بی اعتماد............................................................................



تنهایی..........................................................

دوست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه واژهء غریبی!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا تو این دنیا دوست هم پیدا میشه؟!!!!!! دوستی که تو رو فقط برای خودت بخواد, دوستی که تا همیشه باهات بمونه؟!,دوستی که فقط ادعا نکنه و در بحرانی ترین شرایط باهات بمونه؟! آخه تو لحظه های شادی که دوست بودن معنایی پیدا نمیکنه ...یه دوست واقعی نه تنها از شادیهات شاد میشه بلکه تو لحظه های تلخ و غمناک زندگیت که بهش احتیاج داری باهات میمونه ,شایدم نتونه تو اون شرایط کار خاصی برات بکنه اما میتونه با حضورش آرومت کنه و بهت اطمینان بده که تنها نیستی...گاهی اوقات آدما تو یه سری از شرایط زندگیشون ممکنه ناراحت باشن و دوستشونو از خودشون برونن و اون مثلا دوست(!!!) به راحتی تنهات میزاره و میره!!!! خیلی جالبه ها نه؟! در حقیقت جای اینکه باهات بمونه و آرومت کنه میزاره میره و تنهاتر از قبلت میکنه......

تنهام.... تنهام و بی اعتماد... بی اعتماد نسبت به همه دوستایی که تا حالا داشتم و دارم.... دوستایی که طبق عادت با یکی دو کلمه حرف زدن "دوست " صداشون میکنیم!!!!دلم از هر کدومشون به یه نوعی شکسته ... خیلیاشون دلبستگیمو درک نکردن.... خیلیاشون از کنارم بی تفاوت رد شدن... خیلیاشون به ظاهر باهام موندن... خیلیاونم پاورچین پاورچین اومدن و بعد از یه مدت نیومده رفتن!!!!! به همین سادگی!!!!!

دلبسته شدن به هر چیز و به هر کس اشتباه محضه.... اشتباهی که همه ما ناخواسته مرتکبش میشیم....

باورت نمیشه بی اعتمادی همه وجودمو گرفته.... از همه چی میترسم... از دوست شدن با آدما... از نزدیکی باهاشون و از دلبسته شدن....شاید خنده دار باشه اما من حتی از ازدواج هم میترسم.....میدونم برای این حرفا هنوز زوده.... اما بالاخره که چی؟ 5 سال دیگه؟ 6 سال دیگه؟ 7 سال دیگه؟ بالاخره که زمان مثه باد میگذره مگه نه؟ من از اسیر شدن میترسم ... از این که همه چی دروغ باشه میترسم... واقعا مسخره س اما من از اونیم که دوستش دارم میترسم....

دارم درس میخونم.... برای یه هدف بزرگ و مقدس که فقط خودم میتونم تقدسشو درک کنم....درس میخونم اما فقط روزی 6 ساعت .... بقیه اوقات روزمو وقتی تنها میشم و با خودم فکر میکنم بغض, ترس,و ناامیدی همه وجودمو تو خودش له میکنه....نمیدونم به کی ؟ به چی ؟ اما میدونم به یه چیز یا یه کسی احتیاج دارم.....دوستام همه میان و از دوست پسرای رنگارنگشون برام تعریف میکنن.... از رابطه به قول خودشون رمانتیکِ!!!!ِ بینشون.....از بیرون رفتناشون میگن.... از حرف زدناشون میگن ... و از روابط عاشقونشون.... اما به یه هفته نمیکشه که دوباره همه این چیزا رو میان برام تعریف میکنن و فقط اسم ِ پسره عوض شده تو حرفاشون همین و گرنه بقیه ش دقیقا عینِ همون داستانای قبلیه که برام تعریف کردن!!!!!!!!!!!!!!!

برای من مثه کابوسه یه همچین رابطه هایی..... دوست ندارم احساساتمو تیکه تیکه کنم و هر روز با یه رنگ و لعابِ جدید وقف یکی کنم....نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه.... نمیتونم قبول کنم یه آدم با چند نفر در آنِ واحد هم دوست باشه هم عاشقشون باشه هم به قول خودشون به هیچکدومشونم خیانت نکنه!!!! و بعدم باخیال راحت بعد از این که حسابی این دوستیا دلشو زد بره با یه نفر ازدواج کنه و انگار نه انگار که همین جمله " دوستت دارم" و که امروز داره به همسرش میگه تا همین چند روز پیش تو چشمای یه پسر دیگه نگاه میکرده با غلظتِ بیشتری بهش میگفته!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم شایدم اینا خوشبختراز امثال من باشن که مثل تارکای دنیا نشستن یه گوشه و فقط به هدفاشون فکر میکنن....شایدم اونا راس میگن... مگه چند بار یه آدم به دنیا میاد؟ واسه چی از لحظه هاش استفاده نکنه و به قول اونا عشق نکنه؟ نمیدونم خودمم گیج شدم....

یه زمانی دلم میخواست یه دوست داشته باشم که تو این دوران که دارم درس میخونم , تو این دوران که خسته م و به آرامش نیاز دارم باشه و با بودنش آرومم کنه و بدونم که تنها نیستم... یه دوستی که نه ازم بخواد باهاش بیرون برم و نه بخواد که باهاش حرف بزنم و فقط رابطه مون در حد مکاتبه اینترنتی باشه(مثه نامه نگاری های قدیم) منظورم مکاتبه های عاشقانه نیستا , منظورم اینه که حرفا و درد و دلامونو برای هم بنویسیم و هر کدوم به یه نحوی تنهایی های هم و پر کنیم... حالا دیگه دختر یا پسر بودنش برام فرقی نمیکرد.... فقط یه دوستِ با معرفت میخواستم همین ... یه دوستی که هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی حتی اگه خودم ازش بخوام ترکم نکنه.... راستشو بخوای پیدا هم کردم ... یعنی فکر میکردم که پیدا کردم ... اما تنهاییمو بیشتر از 3 هفته یا یه ماه پر نکرد و تنهام گذاشت و رفت پیِ دل خودش....تقصیر اونم نیست ... من خودم راجع بهش یه جور دیگه فکر میکردم و خیال میکردم یه آدم دیگه س.... اون بنده خدا تقصیری نداشت.... خواستم بره و رفت.... خیلی راحت.....شاید بهم بگی رو چه حسابی فکر کردی اون یه آدم دیگه س و با بقیه فرق میکنه.... راستشو بخوای گول نوشته هاشو خوردم.... فکر میکردم آدمِ با وفاییه و بهش بی وفایی کردن....به هر حال بهم خرده نگیر اولین و آخرین تجربه م بود تو دوستی مکاتبه ای که دوست داشتم با یه نفر داشته باشم....از دوستای دور و ورم که دیگه نپرس ... حسابی دیوونه م کردن.... یکیشون که اصلا شماره به کسی نمیداد و به هیچکی اعتماد نداشت همین چند روز پیش خودش به یه پسری که 4 ماه از خودش کوچیکتر بود پیشنهاد دوستی داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و نه تنها شماره رد و بدل کردن بلکه قرار ملاقاتم گذاشتن که همین سه شنبه دومین قرارشونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!جالب نیست..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حق ندارم بترسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حق ندارم از هر چی دوسته بدم بیاد؟ حق ندارم بی اعتماد باشم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه از انواع دوستا حالم به هم میخوره... دوستای اینترنتی... دوستای واقعی .... از همشون.... چون اون واقعیا که فقط میخوان زیر آبتو بزنن و اون اینترنتیا هم میخوان فقط یه جوری باهات سر حرفو باز کنن تا دوستیتونو به یه دوستی بیرون از دنیای اینترنت بکشونن !!!!!!!

تنهام... خسته م .... و عاجزانه در کوچه پس کوچه های تاریک ذهنم دنبال گمشده م میگردم... گمشده ای که آرامش از دست رفته مو بهم برگردونه .... آرامش و اطمینانی که سالهاست گمش کردم....

دعام کن که بتونم تنهایی این راه و برم...دعام کن که وسط راه نبُرم و از پا نیفتم...دعام کن که این بی اعتمادی و شک تبدیل به یقین نشه.... و در آخر دعام کن که گمشده مو پیدا کنم... خسته تر از اونم که خودم دنبالش بگردم... دعا کن خودش پیدام کنه.... دعا کن

 

 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 3:11 | لینک ثابت |

اگر در چنین شرایطی قرار میگرفتی چه عکس العملی نشون میدادی؟

اگر شما در چنین شرایطی بودید چه کار میکردید... لطفا متن زیر رابخوانید:

" فرض کنید شما کسی را عاشقانه دوست دارید و او هم به همین اندازه شما را دوست دارد...حتی این عشق شما تا جایی پیش رفته که قرار ازدواج هم گذاشته اید...اما قبل از ازدواج در جواب آزمایش مشخص میشود که عشقِ شما  به ویروس HIV مبتلاست...شما از نحوه آلوده شدن او دقيقا اطلاعي نداريد و فقط ميدانيد از مدتها قبل از اين كه با شما آشنا شودمبتلا شده و هيچ خيانتي در كار نبوده... عشقِ شما مدام در حال گريز از شماست... او نميخواهد شما را در بدبختي خود سهيم گرداند و دائما سعي ميكند نظر شما را نسبت به خودش برگرداند و كاري كند كه شما از او متنفر شده و قيد ازدواج با او را بزنيد...او شما را دوست دارد و نميخواهد با ازدواج با شما امكان بچه دار شدن و داشتن يك زندگي سالم و طولاني را از شما بگيرد..."  اگر در همچين شرايطي قرار ميگرفتيد چه كار ميكرديد؟ ...

"همين شرايط را با اين فرض در نظر بگيريد كه عشقِ شما به جاي اينكه به ايدز مبتلا شده باشد در يك تصادف نيم يا بيشتر صورت و اعضاي بدنش دچار آسيب جدي شده باشد مثلا يك تصادف باعث شده باشد كه بيشتر زيبايي چهره خود را از دست بدهد" حال اگر در همچين شرايطي قرار ميگرفتيد چه كار ميكرديد؟ ...
پاسخ و نظر شما هر چه كه باشد نشاندهنده اين است كه شما چه تعبيري از عشق  داريد...تنها خواهش من از شما اينه كه از به كار بردن الفاظ ناشايست جدا خودداري كنيد... دوست عزيز من  تو مختاري و ميتوني اصلا نظر ندي ،پس خواهشا اگر هم نظر ميدي درست و با صداقت نظر بده ... خودتو واقعا در اين شرايط قرار بده و ببين اگر در چنين شرايطي قرار ميگرفتي چه عكس العملي نشون ميدادي...

يه چيزي رو يادت نره ها : تو اصلا مجبور نيستي كه نظر بدي خب؟؟؟؟!!!!

موفق باشين.....

دوستان خوبم که نظر میدین... لطف میکنید از این که میگین وبلاگ قشنگه ... اما خواهش میکنم جای این اظهار لطف‘ نظرتونو راجع به سوال این پست بگین... مرسی و ممنون از توجه تون 


نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 20:45 | لینک ثابت |

...طناب...

داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلند ترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آن جا كه افتخار كار را فقط براي خود ميخواست،تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود...

شب بلنديهاي كوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نميديد.
همه چيز سياه بود.
اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستارگان را پوشانده بود.

همانطور كه از كوه بالا ميرفت،چند قدم مانده به قله كوه،پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط ميكرد از كوه پرت شد...
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش ميديد... و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود ميگرفت...

همچنان سقوط ميكرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد...

اكنون فكر ميكرد مرگ چقدر به او نزديك است.ناگهان احساس كرد كه طنابي به دور كمرش محكم شد.بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه سكون برايش چاره اي نمانده بود جز آن كه فرياد بكشد :" خدايا كمكم كن!!!!!!"

ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده ميشد جواب داد: " از من چه ميخواهي؟! "

- ای خدا نجاتم بده!

-واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟

-البته که باور دارم!!!!!

-اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن.........

یک لحظه سکوت..............................................................................................................

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد...

.
.
.
.
.
.
 گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود...........
 و او فقط یک متر تا زمین فاصله داشت.........................

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

و تو؟ چقدر به طناب خود وابسته ای؟
آیا حاضری آن را رها کنی؟
در مورد خداوند هرگز یه چیز رو فراموش نکن!!!!
هرگز نباید بگویی که او تو را فراموش کرده یا تنها گذاشته...
هرگز فکر نکن که او مراقب تو نیست
به یاد داشته باش که او همواره تو را با دست راست خود نگه داشته....


 پایان


نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 12:41 | لینک ثابت |


 از دست خودم ناراحتم...اگه توي يه مدت خودتو با دستاي خودت  بازيچه قرار داده باشي چه احساسي داري؟وقتي از اول فكر كني يه آدمي با بقيه فرق داره  اما بعد ببيني فرق كه نداره هيچ ،تازه بدترم هست چه حالي بهت دست ميده؟از همون اولش هم اشتباه كردم جلو رفتم... فكر ميكردم جنبه اينكارو داره....از اولش براي اين رفتم جلو كه با هام دردو دل كنه،سبك بشه و غم عشق گذشته شو فراموش كنه و به فكر خودش باشه... اما اون فقط و فقط به خودش فكر كرد و خواسته هاشَ، و كاري ام نداشت به اون همه باور و اعتقادي كه من داشتم و اون هم ميدونست كه دارم...ديروز كه فهميدم فكر كرده همه حرفاي من تا اون موقع شوخي بوده و پيش خودش خيال كرده زير همه باورهايي ميزنم كه تا حالا ازش دم ميزدم،نميدوني چه حالي بهم دست داد... از خودم بدم اومد... آره از خودم...از خودم كه فكر كرده بودم اون با بقيه فرق داره و وقتمو و احساسمو پيشش تلف كردم ...ديشب فهميدم كه بعضيها لياقت زنداني شدن و تنهايي رو دارن ،چون قدر با كسي بودن رو نميدونن...اين جريان كه بالاخره تموم شد اما من بار اول و آخرم بود كه دلم براي يه زنداني گرفت و خواست كه كمكش كنه...آره زندوني زندونيه و محكوم به حبس... يه زنداني خطاكارو هيچ وقت تا قبل از تموم شدن دوران محكوميتش نبايد از سلولش بيرون آورد....دلم و شكست.... واقعا فكر نميكردم همچين آدمي باشه....از امروز به بعد ميخوام يه زندگي جديد و شاد بسازم... آره دوباره بلند شدم ... من هيچ وقت نااميد نميمونم و بعد از هر زمين خوردني دوباره بلند ميشم...پيش خودم خيال ميكنم كه اين زنداني روانپريش هرگز توي زندگيم نيومده بوده و باز هم با خوشبيني هميشگي خودم منتظر كسي ميمونم كه ارزش دوستي و همدردي منو درك كنه و منو براي خودم بخواد نه خودش...همين ...

 دوست آن نیست که کنارت باشد

دوست آن است که وفادارت باشد

 

نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 11:56 | لینک ثابت |

ندونستم.............................................................................................

فكر ميكردم؛
تو رو ديدن
يه تولد ، يه طلوعه تو غروب آشنايي
ندونستم كه رســـــيدن يه بهونـــــــه س ،يه بهونه واسه لحظه جدايي

بي تو غريب غربتم  ،آماده شكستنم
با من بمون بمون بمون  ،با من كه عاشقت منم

ندونستم نرسيـــده تو شروع قصه ميـــــــــــري
آرزوي زنـــــــــــــدگي رو ميري و ازم ميگيــــــــــــــري
ندونستم كه رسيــــدن يه بهونــــه س واسه رفتن
واسه پر پر شدن تو  ، واسه ويرون شدن من ...

بي تو غريب غربتم  ،آماده شكستنم
با من بمون بمون بمون  ،با من كه عاشقت منم

 

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو....

 

 

 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 17:3 | لینک ثابت |

غمگينم.....

 

غمگینم....دوباره دلم براش تنگ شده....  خیلی وقته که حتی یه لحظه هم ندیدمش و دیدن دوباره اون برام شده یه آرزو....آره من حسودیم میشه....به همه افراد و چیزهایی که به نوعی با اون در ارتباط باشن حسودیم میشه .... شايد مسخره باشه اما من حتی به پیرهن تنش هم حسادت میکنم!!!!!!!!!!! 

شاید خودخواهیه اما دلم میخواد سر به تن پروانه هایی که دور و ورش میچرخن نباشه....دلم میخواد فقط مال من باشه.... فقط خودم دورش بگردم... فقط خودم دوستش داشته باشم....یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! به خودم قول دادم که اگه بشه،هميشه پيشش بمونم.....هميشه دوستش داشته باشم.... اونجور و اون طوري بشم كه اون دوست داره.... اصلا بشم هموني كه اون ميخواد..... اي كاش ميشد.... اي كاش ميشد تمناي نگاهمو رو براش به زبون بيارم...اي كاش ميشد...

غمگينم...  و سكوت مرده  اين اتاق غمگين ترم ميكنه...الان كجاست؟ با كيه؟ با كي داره ميخنده؟ تو چشماي كي داره نگاه ميكنه؟ واي خدايا دارم ديوونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ميشـــــــــــــــــــــم ......كمكم كن.... كمكم كن......

نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 21:23 | لینک ثابت |

سبب

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند واسه اینـــــــــــــــــــه که سبب منم

کاش بدونی مـــــاتم دنیا بی تو فقط گریه میخواد

کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شــــبام

تو زندگیم یه دنیایی ، يه كابوسم تو رويايي

يه پاييزم ،تو بهاري ،من يه مرداب تو دريايي

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند واسه اینـــــــــــــــــــه که سبب منم

از اين گريه چه ميدونــي نه دردمي نه درمـــو ني

به چه اميد ميخواي باشي كه پيش دردام بمونــــــــــــــي

تو زندگیم یه دنیایی ، يه كابوسم تو رويايي

يه پاييزم ،تو بهاري ،من يه مرداب تو دريايي

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچ کس برام نموند واسه اینـــــــــــــــــــه که سبب منم

 

***لينك دانلود اين آهنگ با صداي شادمهر عقيلي عزيز: sabab

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 15:19 | لینک ثابت |

وصیت نامه

 

وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگین که رفت مسافرت بگین شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو  وردارین آتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جابمونه

دلم نمیخواد تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره

 برو نمیخوام ببینی خونه من خالی شده

همدم من به جای تو  ای وای پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راس راسی مرد

رفت و غم خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی

بگین هنوز دوسِت داره با این که قیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونم

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره

 

این یکی از جدیدترین و قشنگترین آهنگ از آلبوم جدید حمیدرضا و علیرضای عزیز ه.... لینک دانلود این آهنگ فوقالعاده احساسی رو براتون گذاشتم.کافیه روی لینک کلیک راست کنین و گزینه save target as رو انتخاب کنین و بعد منتظر باشین تا کاملا آهنگ براتون دانلود شه... راستی با دو کیفیت آهنگو میذارم که فرقشون اینه: کیفیت ۱۲۸ تقریبا(تا حد زیادی) در حد کیفیت سی دیه ولی کیفیت ۶۴ برای کسایی خوبه که میخوان این آهنگ فوق العاده رو با یه کیفیت قابل قبول و متوسط گوش کنن...موفق باشین....

 

لینک دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸: وصیت نامه 

لینک دانلود آهنگ با کیفیت ۶۴: وصیت نامه

 

نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 2:12 | لینک ثابت |

شايد ،يه روزي،يه وقتي، يه جايي......................................................................

خودم  میدونم که شاید هیچ وقت بهش نرسم... خودم خوب درک میکنم که شاید اون هرگز از من خوشش نیاد....خودم حس میکنم که ممکنه دیگه حتی یه بارم صدای مخملیشو نشنوم....آره خودم هم همه اینا رو خوب میدونم ...  اما فقط یه چیزه که منو تا حالا عاشق نگه داشته و اميدوار....و اون چیز تکرار مکرر شاید هاست....

همه این نرسیدن ها، نديده گرفته شدن ها،نشنيده شدنها و پذيرفته نشدنها،همه و همه پديده هاي احتمالي هستند .يعني ممكنه يه روزي ، يه وقتي،يه جايي،بهش برسي،ديده بشي،شنيده بشي و با همه وجود پذيرفته شي....پس، نمي افتم... پس، پا پس نميكشم... پس مبارزه ميكنم... براي بدست آوردن عشقم....آره حتي با زور ....و چه قشنگه كه معشوقتو حتي شده به زور عاشق خودت كني...نه من هيچ وقت اسير زندون تنهايي نميشم.... هيچ وقت تسليم رقيبم نميشم....اصلا تو سرشت من باختن معنا نداره....چه فايده داره بشينم يه گوشه و زانوي غم بغل بگيرم؟!كه چي؟!مثلا فكر ميكنم كسي كه دوستش دارم دلش برام ميسوزه و مياد پيشم؟! ...نه معلومه كه نمياد...كي از يه آدم ضعيف خوشش مياد؟!... براي چي بايد رقيب منو كه با شجاعت و اعتماد به نفس رفته دلشوبدست بياره به من بي دست پاي منزوي گوشه گير ترجيح بده.؟!...تو اين دنيا چي چيزي رو ميشه بدون مبارزه و جنگيدن به دست آورد؟! ... من ميجنگم... براي بدست آوردن قلبش با همه دنيا ميجنگم...چون اون ارزش جنگيدن و داره... وقت براي گوشه گيري و خودكشي و زار زدن زياده... حداقلش اينه كه و قتي توي اين نبرد ميبازم به خودم و به بزرگي عشقم افتخار ميكنم.... و همه افتخار من تا ابد همينه كه هيچ وقت صحنه هاي مبارزه ها و تقلا كردن هاي منو براي بدست آوردن خودش از ياد نميبره.... و من هميشه در ذهن و فكر او همان عاشق دلخسته ولي جسور و با شهامت باقي ميمونم به طوري كه  تا هميشه حتي اگه بخوادهم نميتونه اون  همه شور و هياهو را از ياد ببره...و گرنه در غير اينصورت آيا حتي يادي از من در كور سوي ذهنش باقي ميمونه؟!....پس عشق من منتظرم باش كه راهي ام  براي بدست آوردن تو....

اين سه واژه هيچ وقت از يادت نره  اي عاشق  روانپريش تنهاي شب: شايد ،يه روزي،يه وقتي، يه جايي.......................................خدا رو چه ديدي؟!!!!؟؟................................................... 

 

نوشته شده توسط سپیده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 16:7 | لینک ثابت |


  

 

  ای ستاره ها که بر فراز آسمان

     با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

     ای ستاره ها که از ورای ابرها

     بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

                                                      آری این منم که در دل سکوت شب

                                                      نامه های عاشقانه پاره میکنم

                                                     ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

                                                     دامن از غمش پر از ستاره میکنم

     ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

     دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

     ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

     آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

                                                      ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

                                                       از دوروئی و جفای ساکنان خاک

                                                    کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

                                                     ای ستاره ها،ستاره هاي خوب و پاك

     من كه پشت پا زدم به هرچه هست و نيست

     تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

     لعنت خدا به من اگر به جز جفا

    زين سپس به عاشقان با وفا كنم

                                                اي ستاره ها  كه همچو قطره هاي اشك

                                                     سر به دامن سياه شب نهاده ايد

                                                   اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

                                                 روزني به سوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نميرود

اي ستاره ها،چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

                                                                                                                   ‹‹  فروغ فرخزاد  ››

 

نوشته شده توسط سپیده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 4:15 | لینک ثابت |


                                   

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش

بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش

الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال

هیچی از اون روز نمونه به جز گلای پرپرش

عمرت الهی کم نشه،اما پر از غصه باشه

زجرايي كه به من دادي خوب بكشي تا آخرش

قسم ميخوردي با مني،قسم ميخوردي به خدا

خدا الهي بزنه تو كمرت، تو كمرش

من اهل نفرين نبودم، چي برسه كه تو باشي

بياد الهي خبرت،بياد الهي خبرش

يكي،دوتا،سه تا كه نيس،از خيلياش بيخبرم

هر چيزو كه نميشه گفت،پس ميكنم مختصرش

هر چي بدي كردي به من ،الهي اون با تو كنه

ببيني ديگري به جات رفته شده همسفرش

توئي كه عاشقم بوديبري سراغ ديگري؟

واسه خدا هم فكر كنم مشكله قدري باورش

ما چه نكرديم واسه تو،كم به آب و آتيش زديم؟

اي بي وفا رفتي كجا،سراغ از ما بهترش؟

نامه رو به تو نميدم،ميفرستمش واسه خدا

تا ببينه چقدر بده، بنده از بد ، بدترش

 

نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 14:29 | لینک ثابت |


     

        

   

تو را نمیدانم اما،

                      اولين نگاه من به تو

                                               نه از سر مهر بود

                                                                    و نه در زير ماهتاب.

ولي روزگار باره و بارها

                         نگاه ما را در هم آميخت

                                                       تا به تو بيانديشم

و اين بار

           از سر انديشه و عشق تو را نگريستم

هر چند كه همگان

                    اين نگاه را خالي از فكر پنداشتند.

 و من هنوز نميدانم

                  كه ابتدا انديشيدم و سپس عاشق شدم

                                                                  يا در پي عشق به فكر فرو رفتم...

 

               

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 18:38 | لینک ثابت |


این متن خیلی زیبا رو یکی از دوستان خوبم به نام یاشا برام فرستاده بود که براتون گذاشتمش:

یکی داشت یکی نداشت. اونی که داشت تو بودی، اونی که تو رو نداشت من بودم.
یکی خواست یکی نخواست. اونی که خواست تو بودی، اونی که بی‏تو بودن رو نخواست من بودم.
یکی آورد یکی نیاورد. اونی که آورد تو بودی، اونی که به‏جز تو به هیچ‏کس ایمان نیاورد من بودم.
یکی برد یکی نبرد. اونی که برد تو بودی، اونی که دل به تو باخت من بودم.
یکی گفت یکی نگفت. اونی که گفت تو بودی، اونی که دوست دارم رو جز تو به هیچ‏کس نگفت من بودم.
یکی ماند یکی نماند. اونی که ماند تو بودی، اونی که بدون تو نتوانست بمونه من بودم.
یکی رفت یکی نرفت. اونی که رفت تو بودی، اونی که به‏خاطر تو توی قلب هیچ‏کس نرفت من بودم.

نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 0:54 | لینک ثابت |


از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز اين دست مرا مشغله اي نيست

ديريست كه از خانه خرا بان جهانم

برسقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست

در حسرت ديدار تو آواره ترينم

هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست

نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه سوم آبان 1385 ساعت 16:10 | لینک ثابت |